تبليغاتX

sevom blog

نامه های سوخته یک مرد بارانی
Home Email Archive Designer

تزیینی ...

نمي دانم

               پس از مرگم چه خواهد شد

 نمي خواهم

                 بدانم كوزه گر ازخاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم كه ازخاك گلويم سوتكي سازد

 گلويم سوتكي باشد به دست كودكي شيطون و بازيگوش

 و

اويك ريزوپي درپي

دم گرم خودش رادر گلويم سخت بفشارد و

خواب خفته گان خفته را آشفته تر سازد

 بدين سان بشكند هر دم سكوت مرگبارم را

لينك مطلب | نوش  شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 15:42 توسط سامان |

کی میگه مرده نفس نمیکشه

کی میگه نبض جسد نمیزنه

خوبه که چشاتو یک دم واکنی

ببین اون مرده چقدر شکل منه

    

 

 

دیگه دارم میپوسم تو این کفن

روی زخمام تو دیگه نمک نزن

هی از این و اون نپرس مرده کیه

آره اون مرده منم جز من کیه

       

 

لينك مطلب | نوش  شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 13:11 توسط سامان |

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم                                              فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم


کسی سؤال می کند به خاطر چه زنده ای؟                              و من برا ی زندگی، تو را بهانه می کنم


لينك مطلب | نوش  شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 17:35 توسط سامان |

چرا...بر قلب گل غم مي نشيند؟

چرا ...پروانه از عشق مي سوزد؟


چرا ...هميشه در فكر بارانيم ؟


چرا ...احساس در دل مردم خشكيده است ؟


چرا ...شكستن بي صداست ؟


چرا...عاشقها به عشق نميرسند؟


چرا... لاله و شقايقها رنگ خونند؟


چرا ...عاشق هميشه گريان است؟


چرا ...قناري در قفس ميخواند ؟


چرا ...جغدها روزنمي بينندوشب گريا نند؟


چرا...كبوترها روي ديوارند؟


چرا ...پرندگان هم ميميرند ؟


چرا ...دردها بغض مي شوند؟


چرا ...دلها هميشه بهونه ميگيرند؟


چرا...تنهايي داوي درد بي درمان است؟


چرا... گل زنداني گلدان است ؟


چرا ..غروب هميشه دلگير است ؟


چرا ...شعر رود هميشه رفتن است ؟


چرا ...نا له باد هميشه زوزه است ؟


چرا...ابرها با ما يكرنگ نيستند؟


چرا... كوهها هميشه صبورند؟


چرا...كوير هميشه خشك وخاردارست؟


چرا... دريا گاهي وحشيست؟


چرا ...روح سا حل خط خطيست ؟


چرا ...سر سفره هفت سين ماهي توي تنگ است ؟


چرا ...مسا فر هميشه تنهاست ؟


چرا ...نگاه هميشه گمراه است؟


چرا ...كلاغ هميشه دزداست ؟


چرا ...پرستو هميشه خانه بدوش است ؟


چرا....سرنوشت هميشه تلخ است؟


چرا ...تقدير اينگونه بي رحم است ؟


چرا ...اميد بي رنگ است؟


چرا...هميشه دعا بي جواب است ؟


لينك مطلب | نوش  شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 16:58 توسط سامان |

مي شنوي

صداي م را

ما در جهان جا مانده ايم

كه باقي

به تماشاي ما نشسته اند

...

لينك مطلب | نوش  شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 16:55 توسط سامان |

  10 ثانیه تا انتها، پایونی بی سر و صدا


                      بی خبر از هر شب و روز، من و یه شمع نیمه سوز،


                              یکی گذشت از ثانیه 9 تای دیگه باقیه،


                     ای کاش تو لحظه ای که رفت میدیدمش یه بار دیگه،


                       اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که می گذشت

 

             ، ای کاش تو این 1 ثانیه بی بودنش نمیگذشت،

 

لينك مطلب | نوش  شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 17:11 توسط سامان |

زرد است كه لبريز حقايق شده است

 تلخ است كه با درد مواٿق شده است

 شاعر نشدي وگرنه ميٿهميدي

 پاييز بهاريست كه عاشق شده است.

یک نقطه امید

لينك مطلب | نوش  شده در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 12:24 توسط سامان |

نمي‌نويسم، چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني، حرف نمي‌زنم، چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي، نگاهت نمي‌كنم، چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني، صدايت نمي‌زنم، زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است، فقط مي‌خندم، چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

لينك مطلب | نوش  شده در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 18:46 توسط سامان |

بی تو شبی دیگر به سر رسید

آه از تنهایی

آه از غم جدایی

آه از آن همه ستاره که بدون دیدن تو سر بر بالین می گزارند 

راه بی پایان می نماید!!!

به کدامین سو می رویم./؟

کوچه تنهایی ام از درد دوری ناله می کند.تصور می کنیم صدای باد است

راه بی پایان می نماید

اما دل من امیدوار وصال تو .....

راه می جویم.پا می سایم.اشک می ریزم

شاید ببینمت شاید......

لينك مطلب | نوش  شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 21:41 توسط سامان |

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن

 

 

لينك مطلب | نوش  شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 22:55 توسط سامان |

Home | Email | Archive | Designer

دانلود خونه X

 

 

 

 

 

 

 

Nkurd